تبليغاتX
تجربه هفته یک من


دلم تنگ میشود، گاهی

برای حرف های معمولی

برای حرف های ساده

برای " چه هوای خوبی"/"دیشب شام چی خوری؟"

برای " راستی ماندانا عروسی کرد" /" شادی پسر زایید"

و چه قدر خسته ام از " چرا؟"

از " چگونه!"

خسته ام از سئوال های سخت، پاسخ های پیچیده

از کلمات سنگین

فکر های عمیق

پیچ های تند

نشانه های بامعنا، بی معنا

دلم تنگ می شود، گاهی

برای

یک " دوستت دارم" ساده

دو "فنجان قهوه ی داغ"

سه "روز" تعطیلی در زمستان

چهار" خنده ی" بلند

و

پنج "انگشت" دوست داشتنی.


مصطفی مستور(کتاب شعر: و دست هایت بوی نور میدهند/ این تنها کتاب شعر ایشون هست)


گرچه تو شعر گفته دو تا قهوه ی داغ!ولی این قشنگ تر بود!یاده جاده افتادم!یاد عشق و سفر و دو تا چای داغ توی یه جای دور از انسان!!!پاسخ میده!!
این شعرم به دلم بد جوری نشست، هر چه از دل بر آید بر هم نشیند!

کیو


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 15:43 توسط کیومرث |

مچاله ام، مثل یه تیکه کاغذ تقلب بعد از امتحان. تا قبل از امتحان و حینش اونقدر ارزش داره که هر کجا که بخواد و جا شه میره، امابعدش انگار تا حالا تحملت میکردیم، ازش آن چنان تقاصی میگیریم که خودشم شک کنه که اونا حقیقت داشت یا نه!و من هم...

من هم نمیخوام، من هم نمیخوام اینا رو خط خطی کنم. سرشارم از مکالمه، اما بدون کلمه!
کام میگیرم از گوشه ای از دلم، تلخ است، دود میکنم روی صفحات کیبورد، بیدار مییشوند حروف، تکرار میکنند کنار هم خود را، من تنها یک کام گرفته ام، اما حسم میگوید: از این کم کاشتن!

نمیدونم باید رد کنم، یا گیر کنم به سرازیری فکر به درونم، نمیدونم درسته یا نه، ولی دارم حرص میخورم و فقط حرص میخورم!
از انسان بودنم، از خودم، از دوستام، از حسو حالم، از فکرم، از این که تمام تلاشم و میکنم تا شبیه یه آدم فنی شم، میشم، اما کافیه یک لحظه به برنامه ی یه هنرستانی فکر کنم تا دوباره صد بار بگم اشتباه کردم!

بد جوری گیر کردم تو خودم!نمیدونم چی شده!اما میدونم حققیقت دارم! بعضی اوقات در تحلیل همین جملات بچگانه ام میمونم و می پرسم که چه کار کردم با خودم که حاظرم حیوون باشم به جای انسان!باز هم فکر سئوال های استاتیک و ریاضی پرتم میکنند!این روزها پرت و پلام، پخش و پلام اصلا کلا پلام!مثه یه مگس روی هوا!گیجم! میخوام اما نمیدونم!تلاش میکنم اما نمیشه!میشه ها اما نمیشه یعنی اون نمیشه!

خدایا از تو چه پنهون دیگه هیچ حسی به تو هم ندارم، قبلا فکر میکردم کنارمی، فکر میکردم باهمیم!نمیدونم عقلم میگه هستی،  اما حسم چیزای دیگه ای میگه!خدایا من معذرت میخوام، من معذرت میخوام از طرف همه این آدما، خدایا از وقتی اومدم تو این دانشگاه کوفتی چیزایی رو دیدم که خیلی دلم برات تنگ شده!می خوام بشینم یه گوشه ، گریه کنم، فکر کنم و حرف بزنم، و گریه کنم!خدایا دیدم، انسانی رو دیدم که از ایدز بیشتر میترسید تا تو!خنده ام میگیره، من معذرت میخوام، خدایا گیر کردم بین تو و خودم، بین حس و فکرم، بین هر چی که هست و نیست،بین یه قهوه ی ترک تلخ یا یه بوسه ی شیرین، بین بودن و نبودن و مسئله ی احمقانه هنوزم همین مزخرفیست که میبینی!خدایا پیچیده شدم، اونقدر پیچیده که خودم هم در خودم گم میشم!تو در تو!پیچ وا پیچ، پر از کوچه پس کوچه، کلی راه فرار، از خودم بلدم، کلی اتوبان کشیدم از خودم، شاید هم خودم را زیر گرفتم! حل شدم تو یه حس تعلیق، یه منطق زندگی که نمیدونم از کجا پیداش شده!خدایا نمیخوام بگم، نمیخوام بشنوم این حرفارو از خودم ولی  حس میکنم نیستی،بغض داره میدره گلوم رو، میلرزم تو گفتار این خط ولی حس میکنم نیستی، میخوام بگم، من فراموشت نمیکنم هر چقدر هم که با خودم درگیرم ولی باز هم تورو تعلیق نمیکنم،خدایا میگردم کلی به دنبالت، زیر فرش، زیر قلب، توی یک خط کلمه، توی حس کودک 2 ساله که بوسم میکند،میبینمت اما فکرم میگه تو درگیر کارای مهمتری شدی. هر چی که هست، امیدوارم موفق باشی، امیدوارم کار جدیدت به بدیه این کارت نباشه، امیدوارم هر چی که هست، اسمشو انسان نزاری!چون دیدم، خدایا دیدم، دیدم که آدم ها پولو بیشتر از تو دوست دارند، حتی پولو بیشتر از خودشون دوست دارند!خدایا نمیدونم من تورو دارم یا خودمو یا دورو اطرافمو!خیلی وقته با کاغذام صحبت نکردم، دلم برای خودم تنگ شده است، برای زندگیم روی کاغذهای کرم، برای هدفای گم شدم، نمیخوام دروغ بگم و خودمو گول بزنم، دارم میبینم که کی برای چی با کی دوسته، دارم میبینم که استادم به چی نمره میده، دارم له میشم زیر این دیدن ها، دارم بیناییم رو از دست میدم، زیر سیبیلم شده اتوبان از بس ردشون دادم،خدایا! همیشه میگفتم من توانشو دارم، اعتراف میکنم که دارم کم کم کم میارم، هی میگم نه، ولی ته قلبم میدونم آره!دیگه گریه ام نمیگیره!دارم تغییر میکنم، ولی نمیخوام! خدایا تمام زندگیم سعی کردم شبیهت باشم، سعی کردم همه آدما رو دوست داشته باشم، حتی اونایی که بدن، سعی کردم بد نباشم، سعی کردم تمام تلاشم رو بکنم تا پیشرفت کنم و پیشرفت بدم، یه کلمه:زاییدم زیرش!!!!دارم منفجر میشم از گریه، کاغذام نمیخوان من سیاهشون کنم.دلم بد جوری پره این روزا، سعی کردم رنگی کنم دنیام رو تا بتونم ببینم آدما نه سیاهن نه سفید، اونا خاکسترین!عشق خودمو چال کردم تا عشقم منو چال نکنه،خدایا پیر شدم، خمیده و بی حس وحال، هیچ امیدی به هیچ قاصدکی نیست، هیچ صدایی تو سکوت این ساز شکسته نیست!زندگیم خرد شده تو کاغذ های بیرنگم!آخرشم یه روزی تو سطل زباله های فقط کاغذ پیدایم میکنند!خوبه هنوز امید دارم که پیدام میکنند!

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 18:5 توسط کیومرث |

روز: شنبه
ساعت: حوالیه 7
مکان : صندلی سمت شاگرد عقب ماشین
تاریخ: تقریبا اوایل هفته
حس: خواب آلودگی و لذت از آهنگ
فکر: چه قدر این آهنگ بی نظیره؟ دیگه چه طور میتونم تعریف بکنم؟
اتفاق:
قمری ای بی زبان، همانی که صبح ها قو قو میکند و من را هر روز شارژ میکند، پر های لطیفش را فرش چرخ زمخت و سخت و سیاه ماشین کرد، او له شد و من را له کرد!
ثانیه ای بعد از اتفاق: من اصلا نفهمیدم دوست دارم زیر چرف دوستم جان داد، کنار میزنیم و راننده میپرسد: رفت زیر چرخ؟ من از افکارم بیرون میپرم! از خشونت این صحنه میترسم! نگاهی نمیکنم! دوست دیگری میپرسد: چی؟ جواب می آید: پرنده هه!راننده در آینه به پشت سر نگاه میکند!من میدانم که دیوانه میشوم با یک صحنه، هنوز هم نگاهی نمیکنم!شاگرد راننده بر میگردد و میگوید: نمیدانم! هنوز هم در ذهنم میگویم: زنده باش!میروم سمت آهنگ!فکرم را گول میزنم، اما او از من باهوش تر است، گول نمیخورد!حس کنجکاوی روحم را می خورد!راننده پیاده میشود تا ببیند، دیگر نمی توانم تحمل بکنم، بر میگردم، و نباید میشد تنها همین!او پرش را باز کرده بود که بپرد اما... این چرخ های سیاه قدرت پروازش را هم گرفتند و او نتوانست زور این سیاهی سفت را که منو تو را راحت تر میکند تحمل بکند، روزی زیر پاهای دوستم جان داد، و حتی نفهمیدم که چیزی الان زیر این وزن بیهوده رفت و وزن من هم اضافه بر او، تا بهتر جان بدهد!

راننده بر میگردد، می گوید: دلم نمیاد من گیج تصویر مانده ام بیکار!راه می افتد، دیگر به جزاو به چیزی فکر نمیکنم، گریه ام یگیرد، پشت ماشین، بی صدا میشوم، مینشنم روی تمام حسم، مبدا جریان پیدا کند حس از گونه هایم، فکرم با هوش تر از من است، نمی توانم تحملش بکنم، گریه ام میگیرد، بیصدا گریه میکنم، فکر میکنم کسی نفهمید، وقتی پیاده میشویم، تیکه ای میشنوم، کمی با رااننده صحبت میکنم و وجدانش را ناخواسته به درد می آورم، چه خیالی او درد نمیگیرد!ماجرا به همین سادگی تمام میشود، و من تا شب در گیر و دار همان قمری میمانم، و هنوز هم وقتی قمری ای میبینم، یاد تنهایی او در آن روز می افتم، که شاید کودکی امسال بدون صدای مادرش بیدار شود!ولی او حیوان بود و ما انسان!
جواب از شاگرد میگیرم در عصر، که: این طبیعت است، این همه میمیرند و این همه زاد و ولد میشوند، جواب میدهم: تو یه انسانی که گند زدی به طبیعت و حالا اسم این گندت را میزاری طبیعت، اصلا قرار نبود او فکر کند چنین چیزی را به خانه اش میبری که خود را آماده کند که از زیرش در برود!ما مقصریم!
این طور نیست؟

پ.ن: همه چیز گذشت و حتی کسی به فکر او هم نیست، خودم هم یاد رفت، اما هیچوقت یادم نمیرود که اناسبا خودش چه ها کرد!

نا تمام مانده ام در تمام!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 9:35 توسط کیومرث |

اونقدر متنفرم از آدم هایی که فکر میکنند میدانند ولی ازگاو های کنار جاده هم کمتر میفهمند!

برای این آدم ها واقعا و واقعا نمی تونم تنبیه ی رو طراحی کنم، به خدا قسم خفه کردن این آدم ها هم راضیم نمیکنه!یعنی باید یه فکر دیگه ای کرد براشون!

اونقدر بدم میاد از آدم هایی که وقتی باهاشون صحبت میکنی زرپ زرپ میگن میفهمم ولی در حد سوراخ میم هم درکی ندارنداز میم میفهمم!

برای این آدم ها همین که یه سئوالی بکنیو دقیقا وا برن تو نگاه خمار تو، روی چشماشون و بعد از 10 ثانیه سکوت، 2 تا (نه بیشتر نه کمتر) به طرز آروم و منطقی فحششون بدی کفایت میکنه!

اونقدر حالم بهم میخوره از آدم هایی که فکر میکنن بزرگ شدن ولی قد بچه های 3 ساله هم درکی حتی از شلوار هم ندارن، چه برسه به انواع دیگر پوشاک که بشه گفت قد اون درک دارن، از ادم بزرگا!

برای این آدم ها تنها بچگانه رفتار کردن اما بزرگ ظاهری کفایت میکنه، حتما نیاز دارن که بزرگ بشن! و من دقیقا مثل همیشه مملو از این سئوال مسقره ی همیشگیم که چرا؟


اونقدر بدم میاد از این جور آدم هایی که تا یه چیز یاد میگیرن فکر میکنن دیگه پروردگار اونن و سریع میخوان با حقارت تمام به تو آموزش بدن، اونم زوری ولی قد حرفاشون مرد نیستن!

من فقط گوش بهشون نمیدم، همین کلی شاکیشون میکنه!

اونقدر چندشم میشه از اینایی که به سئوالات دیگران میخندن ولی قد یه پرز فرش چیزی از سادگیه اون آدم نمیفهمند!

من ترجیه میدم بشینم و تنها افسوس بخورم و اگر پا داد در خفا بهش بگم!


اوه اوه این تازه به دوران رسیده ها رو که دیگه نگو، یعنی از اینایی که فکر میکنن الان دیگه خیلی خدان، ولی هنوزم در اوج دقیقا در پستی زندگی میکنند

فقط دلم براشون میسوزه،نمیدونم چی کار کنم!

یعنی مور مورم میشه این به ظاهر زرنگا رو میبینم که فکر میکنن تو رسما خری و خودشون الان مملو از مغز، ولی در حد یه زرد چوبه هم نمیتونن فکر کنن!

ببین دو حالت داره، بعضی اوقات میدونی خر شدی ولی حقیقت اونقدر مسقره است که دوست داری خر باشی، بعضی اوقاتی دیگه حرست در میاد و من همیشه این جمله رو میگم، به خدا خرم این طوری خر نمیکنن!

اینایی که فکر میکنن ته بچه باحالن، ببین تیکه یخ نمیندازن مسقره بازی هم نمیکنن ها، فکر میکنن همه چی شوخیه، اصلا حدی برای شوخی ندارن در عین حال خیلی هم مسقره ان!

فقط حرس میخورم!همین!
خیلی ها هستن، نه حوصله نوشتنش هست، نه حوصله ی خوندنش قطعا، چه کاریه، حیف حروف که از برای این جور آدما سر هم بشن!

بی سر و ته!!!!!
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 20:3 توسط کیومرث |

الان چند تا شروع مختلف نوشتم، همه هم به حال و هواب امروز و مناسبتش نمیخوره، هی پاک میکنم بعد میگم نمیشه آپ نکنم، الان کرم آپ کردن افتاده بود تو وجودم، از یه طرف حرفام مناسب این روز نبود!
نتیجه:
امروز تموم میشه و آپ میکنم!
نتیجه!

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 19:6 توسط کیومرث |

به نام خدای خودم!

میبینی گفتم کلی پست دارم، بعدشم گفتم میزارم، خوب یکی نبود بگه چرا تنبلیه خودتو محاسبه نمیکنی بعد وعده و وعید بدی!
کلی و کلی و کلی ذوق دارم برای فردا که عیده!!!!
این یکی از دو تا شعریست که قراره بزارم چون دم عیدیم این رو میزارم چون کمتر ناامید کننده است!تو تعطیلات عید اون یکی رو میزارم!
بعد بگید سهراب سهراب!خوب ایناهاش سهراب همینجاست!مرامی خیلی دوسش دارم این شعر رو!یه تیکه ای هم که قرمز شده یعنی دیگه خیلی باهاش حال کردم اونجا رو!

اسم: میخانه ی حرف

میخانه ی حرف

مینشینم کنار تو
پای میخانه ی حرف
پای نشخوارچه ی فکر و خیال
پای آن شب بو ها
که در این گنگی شب
راز دلشان فاش کنند
بوی صداقت پیداست
کمی از گِل ها فاصله گرفته ام اینبار
گُلی را یافتم، بی خار
چه خیالی، که گِل مثل گُل زیباست
رفتم تا به بالا،به گیجی فکر
تشویش حس
هنوز اول راه بود
که افتاد از پای
ادعای رخش همیشه بیدار
و من درست مثل آن شب بو ها
تنها با شب میگویم
به خدا بوی صداقت اینجاست
من لبالب از تکرار،
لب به لب میکشم فریاد:
آی انسان
خاموش میشوم در زمان
جوابی نمیرسد بر گوش
جز پژواک یک فریاد
از درد دروغ میکشم فریاد!
که یکی پیداشود آری

نجات دهد از من، من را
افکار، چنگالش را کمی دور میکند
شاید هم گُل بدون گِل زیباست
بی شک زین پس، آسمان هم شک دارد
که تنها شاید، ماه هم زیباست
اما هنوز همه شان میدانند
که صداقت زیباست
آسمان زیباست

بله!این آی انسان رو باید داد بکشید!بعد آروم بخونید باقی را!
خوب بود؟نه جون من بد بود رک بگید وا!!!دلیلشم بگید پیشرفت کنم!

کیو(امیدوارم امسال سال جدیدی باشه براتون)

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 15:44 توسط کیومرث |